تو را خدا بیایید به http://hmizan.mihanblog.com
در انتظار حضور سبزتان هستم...
سلام آقاي رئيس جمهور!!!
هنوز به خوبي آن صحنه را در ذهن دارم. هوا بسيار سرد بود. در يکي از خيابانهاي شمال شهر تهران در حال گذر بودم و عليرغم لباسهاي زيادي که به تن داشتم از شدت سردي هوا به خود مي لزريدم.
به ناگاه در آن سرماي وصف ناشندني کودکي را ديدم. با شش هفت سال سن و لباس هايي کاملا مندرس. کفش اسپرتي به پاداشت که به نظر مي رسيد فقط دوسه سال از خودش کوچک تر است. شلوارش, کهنه اما سالم و تا حدود زيادي بزرگ بود آنقدر بزرگ که سه چهار دور آن را بالا زده بود اما حسنش به اين بود که نشان نمي داد زبان کفشش تا چه حد بيرون آمده است. در آن هواي بس ناجوانمردانه سرد؛ تنها پيرهني بر تن داشت که پارگي پشتش, اندام نحيف و لاغرش را هر چه بيشر نمايان مي ساخت. لباس هايش بسيار کثيف و سياه بودند. شايد اين سياهي مربوط به جعبه واکسي مي شد که با بندي خاکستري بر دوش آويخته بود... اما هيچکدام از اين لحظات چيزي نبود که توجه مرا تا مدتها به خود جلب کند که بارها شاهد اين صحنه ها بوده ام.
اين کودک واکسي, پشت ويترين يک مغازه اسباب بازي فروشي لوکس ايستاده بود و با حسرت به اسباب بازي ها نگاه مي کرد. اسباب بازي هايي که شايد هر کدام بيش از تمامي زندگي خانواده اش ارزش داشتند. جلو رفتم و به بهانه نگاه کردن به اسباب بازي ها به او نزديکتر شدم. حالا ديگر مي تونستم اشکهايش را در گوشه چشمش ببينم... از آن موقع هميشه صداي هق هق گريه او را در گوش خود مي شنوم.
آقاي رئيس جمهور به تو رأي دادم, چراکه تو را اسوه مبارزه با سرمايه داري, رانت خواري و پدرخواندگي يافته بودم و در اين راه مي خواستم تا آخر نه در پشت تو که در کنارت بايستم که:
از حادثه ترسند همه کاخ نشينان ما خانه بدوشان غم سيلاب نداريم
به تو رأي دادم که بتوانم رئيس جمهور کشورم را فردي چونان خويش ببينم. از جنس خودم. نه از آنانيکه بر سريري سلطنتي تکيه مي دهند و خود را نه متصل که منفصل از ما مي پندارند. آقاي رئيس جمهور من به شما رأي دادم که بتوانم به ياريت چماق عدالت را بر سر سرمايه داري و سرمايه داران خرد نمايم... به تو رأي دادم که ديگر صداي هق هق گريه کودکان را در گوش خويش احساس نکنم.
اما اين رأي دادن به شما هيچگاه سبب نشد که از نقدتان دست کشم. که نقدتان را نه حق که تکليف خويش مي پنداشتم. همه جا از عدم تدبير در سياست خارجي تان گفتم و نوشتم و از نبود برنامه هاي آينده نگرانه و بنيادين گله کردم......
از طرف ديگر سينه خويش را ستبر مي کردم و به همه اين اميد را مي دادم که احمدي نژاد مي تواند شوکت اوليه انقلاب اسلامي را احيا کند و ايران را به جايگاه اوليه اش يعني رهبري بر جهان اسلام برساند. که تاحدودي نيز موفق بودي و خبر محبوبيت تو را در جهان اسلام کيست که نشنيده باشد.
آقاي رئيس جمهور!!! همواره در برابر آنانکه مشيت را پوپوليستي خوانده اند, ايستاديم و بر پولوراليستي بودن مشيت اقامه دليل نموديم که منتقدانت هم الیتیست هایی دموکراتنما بیش نبودند. به خاطر داشته باش که تا آخر عمر با تو دست یاعلی نداده ایم بل به اين دليل که تو را در راه راست مي پنداشتيم در کنارت ایستاده ایم. اما بدان, بدان که با وجود عشقي که در کالبدمان به تو نهفته است, اگر خداي ناکرده اندکي از راه ثواب منحرف شوي به شمشيرهاي آخته راستت خواهيم کرد.
اکنون يک سال از روزي که به تو رأي داده ام سپري شده است. من خوشحالم. مي دانيد چرا؟ آخر صداي هق هق بچه ها آهسته و آهسته تر شده است... خوب که دقت مي کنم مي بينم که برخي نيز به جاي گريه مي خندند. اما آقاي رئيس جمهور به هر حال من هنوز هم صداي هق هق گريه بچه ها را مي شنوم...
پاونشت: الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین به محمود احمدی نژاد!!!


این روزها جام جهانی بدجوری نگاه همه رو به خودش جلب کرده. راستش رو بخواید من هم بی خیال امتحانها شدم و امتحانها و وقتم رو حسابی فدای یه تار موی جام جهانی کردم. بچه ها به هم سفارش می کنند که فلانی بیا بشین یه کم درست رو بخون و این جام تو رو بدبخت می کنه و ازاین حرفها. من هم در جواب می گم که بابا من اگه مثلا این درس روابط خارجی رو بیفتم می تونم بعد بگیرمش ولی اگه فرضا فوتبال آرژانتین رو نبینم دیگه به کل از دستم رفته. البته من خوب خیلی زرنگ تر از اونیم که بخوام بیفتم.... (تواضع رو حال کردین!!!) اما از این حرفها که بگذریم دیدن بازیها توی خوابگاه یه حس جالب داره خصوصا اگه بازی تیم ملی باشه. گفتم تیم ملی. دوباره دلم حسابی پر درد شد. درد بی مسولیتی ها جاه طلبی ها و از همه مهمتر بی مهری ها...
آره داشتم می گفتم... موقع بازیهای تیم ملی همه بچه ها توی سالن تلویزیون جمع می شن و همه یه آرزوی مشترک دارن . اون موقع من خودم احساس می کنم که به دوستام خیلی از قبل نزدیک تر شدم.
روز باری با مکزیک یادمه که بچه ها چه شور و هیجانی داشتند. اما آخرش... با این حال برای بازی با پرتغال هم بچه ها دوباره جمع شده بودن شاید بیشتر از بازی اول... علیرغم افتضاحی که قهرمانان ما !!! بازی قبل به بار آورده بودن همه بازهم امیدوار بودند. امیدورا به یه بازی خوب. نه اینکه ببرند. حداقل یه بازی در حد نام ایران. ولی... آرزوها همه نقش بر آب شد. دیگه کسی برای بازی بعد امیدوار به سالن تلویزیون نخواهد آمد. یعنی در واقع دیگه هیچ کس دوست نداره که اجازه بده هیچ امیدی به هش رخنه کنه. چون می دونه که ستاره های ما ستاره بازی با احساسات عاشقانشان هستند و نه بیشتر. عاشقانی که با حمله ای خنده بر لب و با حمله ای دیگر جان بر لب می شدند. بگذریم بسیار همراه تیم ملی در این جام خندیدیم و گرستیم. نه ببخشید فقط گرستیم. اما آنچه که این روزها ذهن همه رو به خودش مشغول کرده چرایی این وضعیت اسفناک بود. من خودم به شخصه یواش یواش دارم از این قضیه درام سر در می آرم. می دونید تازگی تیم ملی ما هم پدرخوانده پیدا کرده (انشا ا... که مبارکه!!!) البته این مساله خیلی هم تازگی نداره.
واضح است که عده ای با رانتهایی مختلف اختاپوس وار بر تیم ملی سایه افکنده اند. فارغ از اینکه بیندیشند این تیم تجلی احساسات مردمی می باشد که هیچگاه سر خویش را پایین نگرفته اند و همواره سر فراز ایستاده اند. پدرخوانده ها وارد فوتبال هم شده اند و این قارچ سمی کماکان در حال ریشه دواندن است. اما ریشه کن کردن این قارچ سمی تنها و تنها از دست ما بر می آید. تنها ماییم که می توانیم با نوشتن در وبلاگها روزنامه ها و منسجم نمودن جامعه مدنی خود این قارچ سمی را از ریشه برکنیم. که همگی از نسل کاوه ایم.

*روابط ايران و امرکاي لاتين گرچه به دليل بعد مسافت و عدم شناخت کافي طرفين از يکديگر نسبتا دير آغاز شد ولي با اين وجود پيشينه آن روابط به بيش از يک صد سال باز مي گردد. در اين مدت طرفين سعي بر افزايش آگاهي هاي خود و شناخت متقابل از امکانات و توانمندي هاي يکديگر داشته اند. ايران به دليل وضعيت جغرافيايي خاص خود که پل ارتباطي ميان شرق و غرب و مسير دستيابي به کشورهاي استقلال يافته آسياي مرکزي مي باشد مي تواند در تسهيل ارتباط اين کشورها با آمريکاي لاتين نيز از جاذبه هاي بالقوه اي براي جمهوري اسلامي ايران برخورد است. لذا شايسته است با تلاش جدي دو طرف, زمينه هاي همکاري ميان ايران و کشورهاي آمريکاي لاتين بيش از پيش شناخته شده و توسعه يابد.
مطالعات تاريخي و پژوهشهاي به عمل آمده نشان مي دهد که اطلاعات اوليه مردم ايران درباره قاره آمريکا بسيار محدود بوده است. زيرا با اين که قاره آمريکا در سال 1492 کشف شد ولي تا مدت ها مردم ايران در اين مورد اطلاعي نداشتند.
تا قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ايران روابط با کشورهاي منطقه آمريکاي لاتين متأثر از نظام بين الملل و فضاي غالب بر آن و نيز موفقيت ايران و کشورهاي منطقه در راهبرد کمونسيت ستيزي ايالات متحده قرار داشت. پس از وقوع انقلاب اسلامي در ايران و انجام تبليغات وسيع عليه کشورمان , برخي از کشروهاي آمريکاي لاتين به تبعيت از تعطيلي سفارت آمريکا در تهران, سفارت خانه هاي خود را تعطيل کردند و برخي ديگر نيز به حالت غير فعال به کار خود ادامه دادند. با آغاز جنگ تحميلي و اعمال تحريم هاي اقتصادي و همچنين انزواي سياسي, جمهوي اسلامي ايران توسعه روابط با کشورهاي آمريکاي لاتين را اولويت خود قرار دادند. در اين دوران سفارت خانه هاي ايران در کشورهاي شيلي , اوروگوئه , نيکاراگوئه , کوبا و کلمبيا افتتاح و آغاز به کار کرد. يک آمار تخميني از حجم مبادلات تجاري ايران با کشورهاي منطقه پس از انقلاب اسلامي رقمي در حدود 15 ميليارد دلار را به نمايش گذاشت.
با اين همه, به رغم توسعه چشمگير و خيره کننده روابط تجاري بين ايران و کشورهاي آمريکاي لاتين , روابط سياسي از توسعه يافتگي و درک متقابل مورد انتظار برخوردار نبود. اما پايان جنگ سرد, انقلاب ارتباطي و پديده جهانگرايي زمينه را براي گسترش روابط با جمهوري اسلامي ايران مساعد نمود. جمهوري اسلامي ايران جهت تنظيم روابط خود با آمريکاي لاتين اهداف زير را مشخص کرده است:
• توسعه روابط منطقه اي با آمريکاي لاتين به منظور اتخاذ مواضع مشترک در خصوص مسائل بين المللي.
• توسعه روابط سياسي دوجانبه با هدف ايجاد زمينه لازم براي توسعه ساير جنبه ها و ابعاد روابط دو جانبه.
• توسعه روابط اقتصادي به منظور متنوع سازي روابط تجاري و همکاري هاي منطقه اي از جمله همکاري هاي بلوکي بين سازمان الکو و مرکوسور.
• توسعه روابط فرهنگي و شناساندن تمدن و فرهنگ و هنر ايران.
در واقع علل عمده روبه رشد نبودن صادرات ايران به آمريکاي لاتين را بايد فقدان رقابتي بودن توليدات ايراني براي حضور در بازارهاي خارجي , فقدان ساز و کار و نظام هماهنگ براي تجارت در بازار جهاني , تعدد مراکز تصميم گيري در تجارت خارجي , قوانين دست و پا گير براي صادرات و فقدان روحيه ريسک پذيري در تجار ايراني دانست.
اما طي پنج سال گذشته روابط ايران و آمريکاي لاتين از تحولات چشمگيري برخوردار بوده و طرفين در اين خصوص گام هاي بلندي برداشته اند. از ديدگاه جمهوراي اسلامي ايران روابط با آمريکاي لاتين داراي روندي اميدوارکننده بوده است و چنانچه کشورهاي آمريکاي لاتين برخي ملاحظات محافظه کارانه را به کناري نهند در آينده روابط مستحکمتري به وجود خواهد آمد.
نکته اي که در اين ميان حائز اهميت است آنکه در منطقه مذکور توده ها به دليل فقر اقتصادي و فرهنگي بينش چنداني نسبت به انقلاب اسلامي ايران ندارند و حتي آگاهي هاي موجود در منطقه در خصوص شخصيت هاي عمده انقلاب اسلامي نظير حضرت امام (ره) بسيار اندک مي باشد.
با توجه به حکومت هاي مردم سالار در آمريکاي لاتين بايد گفت که تجربه مردم سالاري در آن منطقه موفقيت آميز بوده است. در واقع در منطقه آمريکاي لاتين نگرش ايران به کشورهاي مختلف متفاوت است. به عنوان مثال بهتر است که ايران به برزيل و مکزيک به عنوان شريک اقتصادي و به ونزوئلا و کوبا به عنوان يک دوست و متحد استراتژيک بنگرد.
ايران و کشورهاي آمريکاي لاتين از جهاتي به يکديگر شبيه هستند, که اين شباهتها زمينه را براي نزديکي هرچه بيشتر آنها فراهم مي آورد. در اين رابطه مي توان به نقش قابل توجه استعمار و استبداد در تاريخ سياسي, ساختار اقتصادي تک محصولي, اهميت الگوهاي توسعه در جامعه اشاره نمود.
از سويي ديگر نگرشهاي سوسياليستي (خصوصا ديدگاهاي اقتصادي آن) قرابتي بسيار بيشتر به ديدگاه اسلام در خصوص اقتصاد دارد. هرچند که فرقهايي اساسي نيز در اين ميان موجود مي باشد اما در کل نگرش سوسياليستي, نسبت به رويکردهاي سرمايه داري و کاپيتاليستي تا حد زيادي به ديدگاه هاي اسلام نزديک است. شايد اين وجه تشابه نيز از عواملي باشد که بتواند حداقل به صورت غير مستقيم طرفين را به يکديگر نزديک نمايد.
اما مهمترين دليل نزديکي اين ايران و آمريکاي لاتين را مي توان وجود دشمن مشترک دانست. هر دو طرف بارها مخالفت خويش را با هرگونه هژموني طلبي ايالات متحده نشان داده اند. در حال حاضر قاره آمريکاي لاتين که زماني حيات خلوت و ادامه قلمرو ايلات متحده تا انتهاي نيمکره جنوبي محسوب مي شد, امروزه در تلاش گسترده براي بازيابي هويت خويش است, هويتي که اساس آن زدودن اوليگارشي حاکم و منابع آنها واستقرار نظامي عدالت جويانه بر مبناي تساوي حقوق بوميان ( اکثريت) و غير بوميان ( اقليت) است. سقوط حکومت هاي وابسته به آمريکا از جمله رژيمهاي حاکم بر بوليوي و هائيتي و برقرار ماندن حکومتهاي ضد امريکايي از جمله هوگو چاوز در ونزوئلا و کاسترو در کوبا عليرغم تمامي توطئه ها و فتنه انگيزيهاي کاخ سفيد , نشانگر شکست ديپلماسي واشنگتن در قاره اي است که مقامات آمريکايي از آن به عنوان حيات خلوت آمريکا ياد مي کنند. در حال حاضر کوبا, ونزوئلا و بوليوي سه ضلع مثلثي محسوب مي شوند که تهديدي بالفعل عليه ايالات متحده محسوب مي شوند. در همين راستا پرو, مکزيک, شيلي, اروگوئه, برزيل, آرژانتين, محور تهديد بالقوه محسوب مي گردند.
در اين خصوص و در جريان پرونده هسته اي ايران مي توانيم عنوان «متحد استراتژيك جديد» ايران را در منطقه آمريكاى لاتين به ونزوئلا بدهيم. «كاراكاس» براى دومين بار به قطعنامه پايانى اجلاس شوراى حكام درباره ايران راى منفى داد تا نشان دهد در عمل هم با ايران همراه است و در روزهاى سخت از تهران در مجامع بين المللى حمايت مى كند. مناسبات دو کشور پس از به قدرت رسيدن چاوز رشد بسيار چشمگيري داشته است به نحوي که در پنج سال گذشته مجموعا 12 قرار داد همکاري هاي دوجانبه , موافقتنامه پيشگيري و کنترل مواد مخدر و قرار داد خواهر خواندگي ميان شهرهاي تهران و کاراکاس به امضا رسيده است.
مناسبات ايران و کوبا نيز همواره پس از انقلاب سيري رو به پيشرفت داشته است. در خصوص روابط سياسي بايد گفت که در طول ساليان پس از انقلاب اسلامي تهران و هاوانا مراحل شناخت از يکديگر و اعتماد سازي را پشت سر گذاشته و در شرايط کنوني در مرحله مشارکت در زمينه هاي مختلف قرار گرفته و مناسبات دو جانبه دامنه وسيعي پيدا کرده است. در اين دوران اختصاص عالي ترين نشان دولتي کوبا به آقاي خاتمي نشان از نزديکي روابط دو کشور مي باشد. دولت فيدل كاسترو از مهرماه امسال كه به جمع اعضاى شوراى حكام آمده، پيش بينى مى شد كه در حلقه حاميان ايران حاضر شود. كوبا عضو جنبش غيرمتعهدها است و به زودى رياست اين گروه را به عهده خواهد گرفت. كوبا نيز به قطعنامه پيشنهادى عليه ايران راى منفى داد.
در واقع پروسه پرونده هسته اي ايران نشان داد که نزديکي در روابط با کشورهاي آمريکاي لاتين مي تواند در بسياري از مواقع به ياري ما بيايد. در واقع اين روابط که عامل گرما بخش آن را مي توان وجود دشمن مشترک (ايالات متحده) تلقي کرد, مي تواند در آينده با گسترش بيشتري مواجه گردد. گسترش اين روابط چهره جديدي به ايران در عرصه نظام بين الملل خواهد بخشيد.
*این مطلب چکیده ای از مقاله ای بسیط تحت همین عنوان می باشد که خودم زحمت نوشتنش رو کشیدم.
براي چندمين مرتبه ابوذر را برگ مي زدم. به آنجا رسيدم که شريعتي مي گويد:
(آرزو داشته ام هيچگاه تهوعي را که از ديدن هيکل ها يي به من دست مي دهد که آرامش و لذت چربيهاي انبوه و نرمي که در زير پوست عرق کرده و لزجشان جمع شده و پلکهاي سنگين و تنبلي که از شرم مي کوشند تا چشمان آغشته به عيش و نوش و لذتشان را از انظار بپوشانند در خويش احساس نکنم.)
سخنش را بي ترديدي قبول داشتم. اما با خويش پنداشتم آگاه نمودن خلق از وجود متهوعشان به عالمي ارزد, چه رسد به احساس تهوعي.


همواره کارشناسان روابط بين الملل بر اين باور بوده اند که ايران و اسرائيل از بدو پيروزي انقلاب در جنگ و منازعه کامل به سر مي برند شدت منازعه مذکور چنان بود که جایی برای تردید باقی نمی گذاشت. دو طرف همواره در پي آنند که با استفاده از اهرمهاي فشار متقابل ديگري را تحت فشار قرار داده و يا حتي از پاي درآورند.
اما من روز پيروزي حزب الله را کاملا به خاطر دارم. مردان و زنان لبناني خندان و گريان در خيابان ها ريخته و عکس رهبر خود سيد حسن نصرالله را در دست داشتند. اما در بسياري از تصاوير مردمي را مي ديدم که نه تصویر رهبران خود که عکس رهبر ما را در دست داشته و اشک شوق مي ريختند که حق هم داشتند و ما هم اشک شوق مي ريختيم. که پيروزي حزب الله قبل از آنکه پيروزي لبنان باشد پيروزي ايران بود.
ما نيز در دستيابي به پيروزي کم جانفشاني نکرده بودم چه "چمران"ها که آنجا نجنگيده بودند و چه "متوسليان"ها که جان در گروي مبارزه با دژخيم اسرائيلي ننهاده بودند.....
و اکنون نيز بسياري بزرگترين پيروزي جمهوري اسلامي را نه پيروزي هاي ايران در عرصه جنگ تحميلي که پيروزي ايران در لبنان و مقابل اسرائيل مي دانند.
ومن.....
ومن هيچيک را بزرگترين پيروزي نمي دانم......
بزرگترين پيروزي ما زماني بود که ابرمرد جهان عرب، آنکه تنها پيروز بر اسرائيل در تاريخ و تاکنون لقب گرفته است بر دستان رهبرمان بوسه زد.
دوستان پس "شهد اين بزرگترين پيروزي نوشمان باد"
![]()
در تالار گفتگوي سايتي مطلبي را يافتم."خاتمي چه گواراي ايران". بسيار تعجب کردم سعي کردم اندوخته هايم را از هر دو برگي بزنم.
چه گوارا در آراژنتين به دنيا آمد. در رشته پزشکي تحصيل کرد. در کوبا همراه با کاسترو و ديگران جنگيد. انقلاب کرد. وزير صنايع شد. وضعيت صنعتي کشور را رشد داد و در آخر او که هنوز خويش ار چريک مي دانست و نه وزير، براي بسط انقلابش به بوليوي رفت و در آنجا پس از سالها مبارزه با دخالت سيا کشته شد و اکنون نيز کسي نمي داند به دامان کدامين خاک خفته است. هر چه بيشتر مي انديشم بيشتر بر اين ايده خويش جزم مي شوم که چه گوارا سوسياليستي بود مسلمان تر از بسياري مسلمانان. که در واقع او پا جاي رهبران ما گذاشته بود. مگر نه آنکه پيامبرمان فرموده که "ان الحيات العقيده و والجهاد" آري چه گوارا زيست. حيات داشت. اما ما......... حيات داريم؟؟؟ زندگي مي کنيم؟؟؟ چون او تا آخر امر در راه عقيده خويش خواهيم جنگيد؟؟؟؟ آري چه گوارا سوسياليست بود اما سوسياليست به آن معني که دکتر شريعتي ابوذر را سوسياليسم مي داند ولاغير. سوسیالیست بود به آن معنا که حامی فقرا بود و مخالف کنز و سرمایه داری. او سوسیالیست بود اما سوسیالیستی که استخوان شتری در دست داشت و در پی مجالی بود که آن را بر سر امپریالیسم و سرمایه داری خرد کند.
اما خاتمي. هر دم از چيزي دم زدی و براي خويش هدفي تبيين نمودی. که به گفته تاريخ هيچيک را هم دست نيازيد. حتي به يارانش نيز پشت نمود. مشفقانش را در مشارکت بسياري مواقع دور زد.(رجوع شود به سخنان خاتمي در خصوص جايزه نوبل شيرين عبادي). که او شيفته قدرت بود و در پي ماندن. لذا خاتمي عقيده اي نداشت که بخواهد براي آن مبارزه کند و برایش لباس چريکي به تن. هدفش ماندن بود. چند صباحي بيشتر ماندن....
اما در ايران بسياري به از چه گوار نيز بوده و زيسته اند. که مجال تفسير از عقيده و جهاد آنها (بخوانید حیاتشان) را ندارم. تنها ارجاعتان مي دهم به چمران. کسي که تا قبل از انقلاب در لبنان زيست و جنگيد و پير چريکان لبنان بود و از مؤسسين امل و پس از انقلاب هم همه جا بود از کردستان گرفته تا سوسنگرد و دهلاويه و هويزه و در آخر هم....
اين چريک مبارز را که در حين نبرد در ذهن تصور ميکنم تنها بيتي از حضرت مولانا تمام پندارم را فرا می گیرد که:
يک دست جام باده و يک دست جعد يار رقصي چنين ميانه ميدان آرزوست
۱. نام پدرخوانده را به عينه از نام فيلم زيبا و با مسماي (Godfather) کپي زده ام. پدر خوانده اثر فرانسيس فورد کاپلو کارگردان شهير معاصر می باشد که با بازی بازيگران توانمندی چون مارلون براندو و آل پاچينو اثری ماندگار در تاريخ سينمای جهان شده است. داستان فيلم در امريکای بعد از جنگ جهانی دوم رخ می دهد. زمانی که خانواده های بزرگ مافيايی روبروی هم قرار می گيرند و در عرصه تجارت زيرزمينی با هم به رقابت بر می خيزند. در اين فيلم پدرخوانده قدرتي مافيايي است که خود را مسؤل, بزرگتر و پدرخوانده گروهي ديگر مي داند, و با قدرتي بي حد و حصر بر هر چه بخواهد تأثير مي گذارد.
ما نيز در اين وبلاگ درصدديم به نه پدرخوانده که پدرخوانده هايي بتازيم که از ابتداي انقلاب خويش را پدرخوانده اين نوزاد نورسيده دانسته و هميشه در پي سلطه بر انقلاب و مردم بوده اند.
2. وبلاگ را برگزيدم تا علاوه بر کاستن از قدرت بيش از تصور دولت، در به تصوير کشيدن جامعه مدني ايران نيز مؤثر افتم. گرچه خود را کاملا متعلق به جامعه مدني ايران مي دانم اما همواره حرمت نظام سياسي را حفظ خواهم نمود و بر اين باورم که با وبلاگ راحتتر خواهم نوشت و تهديدها و تحديدها کمتر آزارم خواهند داد. در اينجا شما نشان از خشم بر پدرخوانده هايي خواهيد يافت که سالها در دلها رسوب کرده و اکنون ستبر شده اند. از اين نظر پدرخوانده(وبلاگ پدرخوانده) حداقل براي من نه تنها ابزار که هدف هم هست نه تاکتيک که استراتژي نيز هست. زين روي ديگر بغض خويش را فرو نخواهم خورد و اين خواسته را که به دليل تخصص اصليم تنها از روابط ميان ملل بنويسم برنخواهم تافت.
3. نه خود را منصوب به گروهي خاص از اصلاح طلب و محافظه کار و.... مي دانم و نه ايدئولوژي خاصي. به هيچيک تعصب نخواهم داشت و همگي را به دار نقد خواهم آويخت.
۴. اميدم آن است که آنکه هميشه ياريم کرده اکنون نيز چون گذشته ياريم کند تا ندايم را از اعماق دل خويش برآورم شايد که لاجرم بر دلها نشيند.
۵. در اين آغاز و اين پايان خود را وامدار دو گروه مي دانم اول مشفقاني که مشفقانه مرا در آغاز اين راه صعب العبور به راهنمايي نشستند و دوم آنان که در آينده به نقدم خواهند نشست از هر دو گروه سپاسگزارم.